مغازهای حوالی خیابان بهمنیار
مغازهام در خیابان بهمنیار بود؛ جایی که همیشه بوی زندگی میداد. عصر روز پنجشنبه بود، آن روز اما سروصدا زودتر از همیشه بالا گرفت. فریادهایی که شبیه اعتراض بود، اما جنسش با آنچه ما بازاریها میشناختیم فرق داشت. از سادگی خودم فکر میکردم یک اعتراض است؛ چیزی که مثل خیلی وقتهای دیگر میآید و میرود. نمیدانستم قرار است صحنههایی ببینم که تا مدتها آرامشم را به آشوب میکشد.
هیچچیز عادی نبود
خیابان دیگر خیابان همیشگی نبود. نگاهها فرق داشت. چهرههایی که نه شبیه مشتری بودند و نه شبیه رهگذر. انگار همه چیز از قبل طراحی شده بود. ما بازاریها خوب میفهمیم کی فضا واقعی است و کی ساختگی. این یکی، ساختگی بود؛ بوی غریبی میداد. نه درد مردم در آن دیده میشد، نه مطالبهای که بشود با آن همدلی کرد. فقط خشم بود و عجله برای خرابکردن.
موتورهایی که به آتش کشیده شدند
چند موتور از سمت خیابانهای منتهی به چهارراه آمدند. نیروهای نظامی بودند؛ بسیجی و نیروی انتظامی. نه اسلحهای در دست داشتند، نه حالت تهاجمی. فقط ایستاده بودند برای حفاظت. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که جمعیت اغتشاشگر به سمتشان هجوم برد. با چشمهای خودم دیدم چطور به موتور یکی از آنها حمله کردند، دو نفر را بهزور به پایین انداختند و تا میتوانستند زدند. فریادشان هنوز در گوشم است. بعد، موتور را کشیدند وسط خیابان و آتش زدند. شعلهها بالا رفت و مردم عادی عقب کشیدند. آنجا بود که فهمیدم این دیگر اعتراض نیست.
ترس، مثل طناب دور گلو
دستهایم میلرزید. نفسم بالا نمیآمد. مغازه نیمهباز بود و نمیدانستم بمانم یا فرار کنم. هر طرف را نگاه میکردم، چهرههایی بود که کنترلشان دست خودشان نبود. صدای شکستن، دود، فریاد. ترس آرام و بیصدا مثل طناب دور گلویم پیچیده بود. نه راه پس داشتم، نه راه پیش. فقط دعا میکردم کسی متوجه من نشود.
جانفشانی بدون سلاح
در همان آشوب، دوباره چشمم به نیروها افتاد. با سپر، نه با اسلحه. سپرشان را جلو گرفته بودند تا مردم آسیب نبینند. به سمت جمعیت حمله نکردند؛ فقط سد شدند. یکیشان زمین خورد، دیگری کمکش کرد بلند شود. کسی فریاد میزد، کسی سنگ پرت میکرد، اما آنها ایستاده بودند. برای حفاظت. برای اینکه شهر از کنترل خارج نشود. این صحنهها را هیچوقت در فیلمهایی که بعداً در شبکههای خارجی دیدم، نشان ندادند.
وقتی نیروی انتظامی سپر شد
یکباره جمعیت هجوم آورد. دیگر پاهایم یارای حرکت نداشت. همان لحظه یکی از نیروهای انتظامی جلو آمد، گفت: نترس، ما اینجاییم. من پشت سپر او نفس کشیدم. او سپر شد تا من سالم بمانم. سنگی به سپر خورد، صدایش هنوز توی سرم است. اگر او نبود، نمیدانم چه بلایی سرم میآمد.
اضطرابِ نفسگیرِ یک دختر در میان آتش و فریاد
نفس من از ترس به شماره افتاده بود. حتی نفسکشیدن هم سخت بود. هر صدای کوچک، مثل انفجار میآمد. هر حرکت، مثل یک تهدید. چشمهایم را میبستم و باز میکردم، ولی هیچچیز آرام نمیشد. مردم میدویدند، فریاد میزدند و من نمیدانستم باید کدام سمت بروم.
دلنگرانی من فقط برای خودم نبود. نگرانِ خانوادهام بودم. نگرانِ مغازهام بودم. نگرانِ شهرم بودم که داشت به خاک و آتش کشیده میشد. آنجا بود که فهمیدم واقعاً چه چیزی در خطر است. نه فقط یک خیابان، نه فقط یک مغازه، بلکه امنیتِ مردم.
نیروی انتظامی؛ سپرِ بیسلاحِ مردم
آن نیروی انتظامی مثل یک برادر مرا از وسط آن هیمنه پر از خشم نجات داد، همانجا بود که فهمیدم نیروها نه دشمن مردم، بلکه محافظ مردماند. آنها برای اینکه ما بتوانیم نفس بکشیم، خودشان را در خطر گذاشته بودند و من، با چشمهای پر از ترس، دیدم که آنها چگونه بدون اسلحه، با شجاعت، سعی کردند از شهر حفاظت کنند.
درحالیکه نجات پیدا کرده بودم؛ اما نفسهای من هنوز نمیآمد. من، در آن لحظه، فهمیدم که واقعاً چه کسانی برای ما جانشان را به خطر میاندازند. آنها نه برای نمایش، نه برای قدرت، بلکه برای مردم آمدهاند.
پایانِ روز، اما نه پایانِ حقیقت
آن روز، من از آن خیابان زنده بیرون آمدم، اما نه به همان آدمِ قبل. چیزی در درونم شکسته بود. اما درعینحال، چیزی هم قوت گرفته بود: ایمان به اینکه مردم باید حقیقت را بدانند.
این روایت را به شما گفتم و تأکید دارم تا بگویم:
اغتشاشگران، نه اعتراضکننده، بلکه خرابکار و تروریست بودند؛ ر نیروهای نظامی و انتظامی، بدون اسلحه و برای حفاظت، در میدان بودند، این شهر، مثل همیشه امن نبود؛ اما مردمش حق دارند حقیقت را بشنوند.
انتهای خبر/ پسند








