قاسم سلیمانی، فرزند همین خاک بود؛ نه ساخته میزهای قدرت، که پرورده رنج، ایمان و مجاهدت. او پیش از آنکه فرمانده شود، کارگر بود؛ پیش از آنکه استراتژیست میدانهای پیچیده منطقه شود، مردی بود با دستهای پینهبسته و دلی آرام. همین نسبت صادقانه با مردم و خاک، از او شخصیتی ساخت که هرگز از آسمان سیاست جدا نشد و همواره پاهایش بر زمین واقعیت بود.
سالهای دفاع مقدس، نقطه عطفی در زندگی این فرزند کرمان شد. جنگ، برای او تنها میدان نبرد نبود؛ مدرسهای بود برای ساختن انسان. قاسم سلیمانی در آن سالها آموخت که پیروزی، همیشه در غلبه نظامی خلاصه نمیشود؛ گاهی در ایستادگی است، گاهی در حفظ شرافت، و گاهی در نترسیدن از تنها ماندن. از همان روزها، نگاهش فراتر از جغرافیا رفت؛ اما دلش، هرگز از کرمان جدا نشد.
پس از جنگ، مسیر مبارزهاش تغییر شکل داد اما ماهیتش ثابت ماند. میدانها عوض شدند، دشمنان پیچیدهتر شدند، اما قاسم سلیمانی همان مرد میدان باقی ماند؛ بیادعا، کمحرف و عملگرا. او نه اهل نمایش بود و نه طالب نام؛ حتی زمانی که نامش به یکی از شناختهشدهترین چهرههای منطقه تبدیل شد، باز هم خود را «سرباز» میدانست.
در سالهایی که آتش ناامنی، منطقه را دربرگرفته بود، او در خط مقدم ایستاد؛ نه برای فتح سرزمین، بلکه برای دفاع از انسانیت. مبارزهاش با تروریسم، محدود به مرزهای ایران نبود، اما ریشه در امنیت مردم همین سرزمین داشت. او میجنگید تا کرمان، تهران، دمشق و بغداد، طعم آرامش را بچشند. جنگید، مجروح شد، خطر را به جان خرید، اما هرگز از مسیر بازنگشت.
و سرانجام، آنچه سالها پیش در دلش پذیرفته بود، به وقوع پیوست؛ شهادت. شهادتی که نه پایان، بلکه آغاز روایت تازهای شد. قاسم سلیمانی، مرد میدانهای سخت، در غربت به شهادت رسید، اما دلش از همان لحظه، راه خانه را بلد بود. او خواست که به کرمان بازگردد؛ به همان خاکی که از آن برخاسته بود. خواست که در آغوش مردمی آرام بگیرد که همیشه خود را یکی از آنان میدانست.
بازگشت پیکر شهید سلیمانی به کرمان، تنها یک تشییع نبود؛ یک تاریخ بود. میلیونها دل، در خیابانهای این شهر به هم گره خورد. کرمان، آن روز فقط میزبان نبود؛ مادر بود. مادری که فرزندش را پس از سالها جهاد، در آغوش گرفت. از قناتملک تا گلزار شهدای کرمان، راهی طی شد که نه با پا، که با اشک و افتخار پیموده شد.
امروز، مزار شهید سلیمانی در کرمان، فقط یک نقطهی جغرافیایی نیست؛ نشانه است.
نشانه اینکه میتوان از روستایی کوچک برخاست و به قلههای اثرگذاری جهانی رسید، بیآنکه ریشهها را فراموش کرد. نشانهی اینکه قدرت واقعی، در پیوند با مردم معنا پیدا میکند، نه در فاصله گرفتن از آنان.
قاسم سلیمانی به کرمان بازگشت، چون هرگز از آن نرفته بود. جسمش شاید سالها در میدانهای دور بود، اما دلش همیشه در کوچههای همین شهر میتپید. حالا، این شهر، میزبان ابدی فرزندی است که مبارز بود، جنگید، پیروز ماند و سرانجام، آرام و سربلند، در آغوش خاک خود آرمید.
این، روایت مردی است که از دیار کریمان برخاست و دوباره، با عزت، به دیار کریمان بازگشت؛ روایتی که هنوز ادامه دارد.








