۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » کرمان
روایت راننده‌ای که تا همیشه در افسوس ماند
روایت راننده‌ای که تا همیشه در افسوس ماند

روایت راننده‌ای که تا همیشه در افسوس ماند

این روایت داستان مردی است که یک تصمیم در تاریکی سحر، زندگی خودش و چند خانواده را برای همیشه تغییر داد؛ بازمانده‌ای در زندان، پابند الکترونیکی و حسرتی همیشگی که برجا گذاشت. به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «اقطاع خبر»؛ وقتی روابط‌عمومی راهنمایی رانندگی از من خواست که به همراه او روایت داستان زندگی یک […]


این روایت داستان مردی است که یک تصمیم در تاریکی سحر، زندگی خودش و چند خانواده را برای همیشه تغییر داد؛ بازمانده‌ای در زندان، پابند الکترونیکی و حسرتی همیشگی که برجا گذاشت.

روایت راننده‌ای که تا همیشه در افسوس ماند

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «اقطاع خبر»؛ وقتی روابط‌عمومی راهنمایی رانندگی از من خواست که به همراه او روایت داستان زندگی یک فرد را گوش کنم، نمی‌دانستم قرار است پای روایتی بنشینم که «اگر»‌هایش هنوز زنده‌اند و نفس می‌کشند؛ روایتی که هر جمله‌اش بوی حسرت می‌دهد و هر سکوتش سنگین‌تر از کلمات است.

روبه‌رویم مردی نشسته بود که نگاهش مدام جایی دورتر از این اتاق می‌رفت؛ انگار هنوز در همان جاده مانده بود. اولین جمله‌ای که گفت، آرام بود اما لرزش داشت: کاش آن موقع صبح حرکت نکرده بودم… کاش حداقل ساعت پنج، پنج‌ونیم که هوا روشن می‌شد راه می‌افتادم.

ساعت حدود چهار و چهل دقیقه صبح بود. به همراه خواهرش در جاده دوطرفه، از سمت نگار به کرمان حرکت می‌کردند. نیم ساعت از رانندگی گذشته بود که ناگهان خودرویی از روبه‌رو، در خلاف جهت، با نور بالای خیره‌کننده به سمتشان آمد.

لحظه‌ای که فهمید آن ماشین در مسیر اشتباه حرکت می‌کند، غریزه تصمیم گرفت. فرمان را به سمت چپ کشید؛ تصمیمی در کسری از ثانیه که سرنوشت چند خانواده را تغییر داد.

برخورد از سمت راست دو خودرو اتفاق افتاد. ماشین او حدود هشتاد متر از جاده به بیرون پرتاب شد. پای راستش شکست و زخمی شد. با همان حال، از ماشین پیاده شد و خودش را به جاده رساند. کمی بعد اورژانس و آتش‌نشانی رسیدند، اما شدت تصادف آن‌قدر بود که درِ خودروها باز نمی‌شد و نیاز به تجهیزات نجات داشتند.

دو نفر از خودروی روبه‌رویی جان باختند. و خواهرش… همان خواهری که کنار او نشسته بود… دیگر نفس نمی‌کشید. زنی متأهل، مادر دو دختر. یک لحظه، یک تصمیم، یک تاریکی کوتاهِ قبل از طلوع، ویرانیِ یک عمر زندگی شد.

می‌گفت: یک لحظه باعث شد جوانی و زندگی چند خانواده نابود شود.
بعد از حادثه، با پای شکسته به اتاق عمل رفت. هنوز درد جسمش تازه بود که درد دیگری شروع شد؛ دادگاه، اتهام، حکم. شش ماه حبس، دو سال محرومیت از رانندگی و صدوهشتاد ساعت کار برای اداره زندان‌ها. اعتراض کرد، اما پذیرفته نشد. حکم قطعی شد و به زندان رفت.

از روزهای اول زندان که حرف می‌زد، صدایش پایین‌تر می‌آمد: «هفته‌های اول حتی به دیوارهای زندان هم که نگاه می‌کردم، نفسم می‌گرفت. دکتر برایم قرص نوشت تا بتوانم زندگی را ادامه دهم.

حالا محدوده زندگی‌اش یک کیلومتر است. پابندی که به پایش بسته شده، فقط فلزی نیست؛ یادآور شبی است که رهایش نمی‌کند. نمی‌تواند از محل زندگی‌اش دور شود، همان‌طور که از خاطره آن شب.

آخر حرفش را با اعترافی گفت که از گفتنش درد می‌کشید: نه من کمربند بسته بودم، نه خواهرم… و مقصر سانحه هم من بودم. قاضی گفت به‌خاطر سه فوتی، حتماً باید زندان بروم.

سکوت کرد. بعد، با صدایی که بیشتر شبیه خواهش بود تا توصیه، گفت: اگه دوباره به آن شب برمی‌گشتم، هیچ‌وقت حرکت نمی‌کردم. از شما و همه مخاطبان خواهش می‌کنم این ساعت‌ها رانندگی نکنید… عواقبش تا همیشه همراه آدم می‌ماند.

این روایت، نه برای ترحم است و نه برای قضاوت. فقط یادآوری است؛ اینکه بعضی تصمیم‌ها، حتی اگر از روی ترس و غریزه باشند، می‌توانند تا آخر عمر، همراه انسان بمانند.

انتهای خبر/ پسند


———-
منبع:آرمان

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*